🔻جان رهبرِ سوم نیز در خطر است:
چرا بازدارندگی رخ نداده است؟
مهدی جمشیدی
۱. هنگامیکه حاجقاسم سلیمانی با دستور مستقیم ترامپ به شهادت رسید، حاکمیّت به نواختن «یک سیلی» بر گونۀ ارتش آمریکا بسنده کرد و هیچگاه، «انتقام سخت» را محقّق نکرد. آمریکا دریافت که پاسخهای ایران، «مهارشده» و «خویشتندارانه» است و حتی در برابر خونِ حاجقاسم سلیمانی نیز به لحظۀ «انفجار» نمیرسد. حق این خون ادا نشد و حاکمیّت در برابر آن، دچار تعلیق و محافظهکاری شد. ازاینرو، آمریکا و صهیونها، جسارت بیشتری یافتند و «زنجیرۀ تدریجیِ ترورها» را در دستورکار خویش قرار دادند. این زنجیره، روند صعودی و بالارونده داشت؛ چنانکه داستان شهادت به سیّدحسن نصرالله نیز رسید و ایشان نیز از چرخۀ مقاومت حذف گردید. اینک دیگر زمینه برای دستاندازی مستقیم و بیحائل به ایران، فراهم شده بود و دشمن میتوانست به سراغ گزینههای اصلی در ایران برود و ترور را در سطوحِ بسیار عالی و کلیدی، آغاز کند. در جنگ دوازدهروزه، این طرح به اجرا درآمد و روند برچیدن کارگزارانِ عالی در جمهوری اسلامی به اجرا درآمد. پس از این، هر آنچهکه در جنگ دوازدهروزه تحقّق نیافته بود، در جنگ رمضان دنبال شد، تا جاییکه حتی آیتالله العظمی سیّدعلی خامنهای، آشکار و مستقیم ترور شد. این ترور، بزرگترین و وقیحانهترین عملیات نظامیِ دشمن بر ضد جمهوری اسلامی بود. دستکم در اینجا، انتظار میرفت که خویشتنداری کنار نهاده شود و هیچ خط قرمزی به رسمیّت شناخته نشود و «مواجهۀ حداکثری» و «پاسخ نهایی» رخ بدهد، اما افسوس که سیاست محافظهکارانه و دیپلماسی ضعیف، عرصه را بر میدان تنگ کرد.
۲. اگر آتشبس، به هر دلیل موجّه یا ناموجّهی پذیرفته شد، اما «مذاکره با آمریکا» را نمیتوان توجیه کرد؛ مذاکره با دولتی که هم رهبرِ جمهوری اسلامی را به شهادت رساند و هم هفتهزار ایرانی را. روشن است که هر مذاکرهای باید پس از زمانی صورت بگیرد که ما نسبت به دشمن به «توازن تخریبی» رسیده باشیم؛ یعنی به اندازۀ ضربهای که دشمن به ما وارد آورده، به او ضربه زده باشیم و آنگاه در این لحظۀ برابریِ انهدامی، شاید بتوان به مذاکره، پاسخ مثبت داد. متأسفانه، نهفقط آتشبس پذیرفته شد، بلکه به مذاکره نیز روی خوش نشان داده شد، درحالیکه هنوز، «تقاص خونِ رهبرِ شهید»، ستانده نشده بود. وقتی وزیر امور خارجۀ ایران در واکنش به پرسش یک خبرنگار دربارۀ احتمال ترور رهبر ایران، به سازکار قانونی برای تداوم قدرت و جانشینی اشاره کرد، در عمل نشان داد که حسّاسیّت و تعصّب و خط قرمزی وجود ندارد و دولت ایران، ضعیفتر از آن است که تصریح کند حتی نزدیکشدن به رهبر ایران، با پاسخی بهشدّت ویرانگر و جهنمی روبرو خواهد شد. در سالهای گذشته، رهبرِ شهید تصریح کرده بود که چنانچه صهیونها دربارۀ ایران، مرتکب خطایی بشوند، ما تلاویو و حیفا را با خاک یکسان خواهیم کرد. این رویکرد، مجال ظهور نیافت و چرخۀ پیشروی دشمن آغاز شد و شدّت یافت تا به امروز رسیدیم که تلخترین واقعۀ تاریخ انقلاب رخ داده است؛ شهادتِ نایب امام عصر. این یعنی ما نتوانستهایم «بازدارندگی» ایجاد کنیم.
۳. مواجهۀ ما با دشمن، «متناظر» و «مدرّج» بود، درحالیکه باید وضع «انفجاری» را انتخاب میکردیم و از همان آغاز، به سراغ «نقطۀ نهایی» میرفتیم. اگر چنین میکردیم، چرخۀ ترور و جنگ شکل نمیگرفت و اکنون رهبرِ شهید در کنار ما بود. سیاست خویشتنداری و تقابل مهارشده، ناصواب بود و اندکاندک، موجبات پیشروی و جسارت فزایندۀ دشمن را فراهم کرد. اگر میتوان دانشمندان هستهایِ ایران را ترور کرد، اگر میتوان حاجقاسم سلیمانی را با دستور مستقیم، قطعهقطعه کرد، اگر میتوان سیّدحسن نصرالله را در زیر بمباران انبوه، به شهادت رساند، اگر میتوان عالیترین فرماندهان نظامی و امنیتی ایران را بهصورت ناگهانی ترور کرد، و … میتوان به آیتالله خامنهای نیز نزدیک شد و او را نیز حذف کرد و در عین حال، شاهد «واکنش مهلک» نبود. این تصوّر را «مواجهۀ پلکانی» و «برخورد پیوستاری» ما با دشمن ایجاد کرد. اصحاب سیاست و دیپلماسی، هیچگاه میز مذاکره با آمریکا را رها نکردند؛ حتی پس از جنگ دوازدهروزه؛ و تأسفبارتر و تلختر اینکه حتّی پس از «شهادت رهبر» نیز همچنان حاضر به مذاکره با آمریکا هستند. روشن است که در سایۀ چنین مذاکراتی، مسألۀ «انتقام»، دوباره و چندباره به فراموشی سپرده خواهد شد. وقتی اینان حاضرند دربارۀ هستهای و تنگۀ هرمز مذاکره کنند، بدیهی است که «خوانخواهیِ رهبر شهید»، در تعلیق قرار خواهد گرفت و به یک وعدۀ نمایشی و رسانهای تبدیل خواهد شد. برایناساس، باید به صراحت گفت در سایۀ این نوع سیاست عملگرا و دیپلماسی واداده، «جان رهبرِ سوم» نیز در خطر است.
